كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١٧ - حكايت
است، ترسم كه از دست من بيرون رود، آنگاه پشيمانى سودى ندارد، پس چون آنكه او با من در مقام حيله است و مىخواهد به چربزبانى از دست من بيرون رود، منهم بدليل و تمثال و نظير، او را فريب داده به حيطهى تصرف درآورم و اگر رام نگردد و ميسر نشود نه او صوفى و نه من طالب علم، از روى مسائل حجت بر او تمام كنم و او را بگيرم و اگر ممكن نشود از گفتگوى صوفيانه او را اعلام كرده بدست آورم، پس گربه اول بر خود فروتنى و نصايح قرار داد.
موش گفت:
اى شهريار! از گفتگوى من در تفكر ماندى، چرا جواب نمىگوئى؟.
گربه گفت:
آنچه تو را در دلست، مرا در خاطر است، زيرا كه تو از من بددل شدهيى و سخن مرا نقيض مىدانى و من ترك تعلقات دنيا را كردهام، بدليل و حديث سيد كائنات كه: ترك الدنيا رأس كل عبادة و حب الدنيا رأس كل خطيئة ترك دنيا سر عبادتست و حب دنيا سر خطاهاست، ازاينجهت است كه بگير آمدم و مىخواهم كه لاقيدى و گوشهنشينى برگزينم تا وقت درآيد كه در ترك تعلقات دنيا، لذتها يابم، و گفتهاند:
شعر
|
بيا و ترك تعلق كن و بعيش گراى |
كه كاف ترك تعلق، كليد هر گنجست |
|
اى موش! دنيا محل فناست، اهل دنيا نادان و غافل و بىخبر؟ چنان مردمان جاهل بىزاد و راحله و بىرفيق در بيابان پرخار و عميق از عالم بيخودى، در