كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٤ - تتمهى حكايت
موش گفت:
اى شهريار! بزرگان را حوصله از اين زياده مىبايست باشد، به يك خوشطبعى و شوخى از جاى در آمدى!.
خاطر جمع دار كه مخلصت برجاست، چرا نپرسيدى كه بر سر دختر و پسر چه آمد؟
تتمهى حكايت
چون دختر و پسر از شهر بيرون آمدند طى منازل و قطع مراحل نمودند تا به ساحلگاه رسيدند، از اتفاق كشتى مهيا ايستاده بود، كشتىبان را به مشتى زر و جوهر رضا نمودند و سوار كشتى شدند و راه دريا را پيش گرفته و اين شعر را مىخواندند:
|
كشتى بخت به گرداب بلا افكنديم |
تا مگر باد مرادش ببرد تا ساحل |
|
|
ناخدا را چه محل گر نبود لطف خداى |
باد طوفان شكند، يا كه نشيند در گل |
|
قضا را چون به ميان دريا رسيدند بخاطر دختر رسيد كه در آن حال كه حقهى زر را در آوردند و زرى به ناخدا دادند حقه را فراموش كرده در ساحل مانده، چون اين واقعه را پسر شنيد، سنگى بر آن كشتى بسته سوار بر سنبك گرديد و برگشت كه حقهى زر را يافته بردارد و برگردد.
بعد از رفتن پسر، طمع ناخدا به حركت آمده به خود گفت: اين دختر را خداى تعالى نصيب من كرده است، از نادانى آن شخص بود كه اين در گرانمايه را رها كرد و بطلب زر رفت.
ناخدا نزديك دختر شد و خواست نقاب از روى دختر بردارد، دختر بسيار عاقل و دانشمند بود، با خود فكر كرد كه در اين وقت اگر تندى كنم مرا در دريا