كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤ - حكايت حكاية العابد الذى قل الصبر لديه فتفوق الكلب عليه
|
كلب خورد آن نان و از دنبال مرد |
شد روان و روى خود واپس نكرد |
|
|
همچو سايه در پى او مىدويد |
عف عفى مىكرد و رختش مىدريد |
|
|
گفت عابد چون بديد آن ماجرا |
من سگى چون تو نديدم بىحيا |
|
|
صاحبت غير از دو نان جو نداد |
و آن دو نان خود بستدى اى كجنهاد |
|
|
ديگرم از پى دويدن بهر چيست |
وينهمه رختم دريدن بهر چيست؟ |
|
|
سگ بنطق آمد كه اى صاحب كمال |
بىحيا من نيستم چشمت بمال! |
|
|
هست از وقتىكه[١] بودم من صغير |
مسكنم ويرانه اين گبر پير |
|
|
گوسفندش را شبانى مىكنم |
خانهاش را پاسبانى مىكنم |
|
٢٠٠
|
گاهگاهى نيم نانم مىدهد |
گاه مشتى استخوانم مىدهد |
|
|
گاه غافل گردد از اطعام من |
وز تغافل تلخ گردد كام من |
|
|
بگذرد بسيار بر من صبح و شام |
لا ارى خبزا و لا القى الطعام |
|
|
هفته هفته بگذرد كين ناتوان[٢] نى زنان يابد نشان نى ز استخوان |
|
گاه هم باشد كه پير پرمحن |
نان نيابد بهر خود يا بهر من[٣] |
|
|
چونكه بر درگاه او پروردهام |
رو بدرگاه دگر ناوردهام |
|
|
هست كارم بر در اين پير گبر |
گاه شكر نعمت او، گاه صبر |
|
|
تا قمار عشق با او باختم |
جز در او من درى نشناختم |
|
|
گه به چوبم مىزند گه سنگها |
از در او من نمىگردم جدا |
|
|
[٤] چونكه نامد يك شبى نانت بدست |
در بناى صبر تو آمد شكست |
|
٢١٠
|
از در رزاق رو برتافتى |
بر در گبرى روان بشتافتى |
|
|
بهر نانى دوست را بگذاشتى |
كردهيى با دشمن او آشتى! |
|
|
خود بده انصاف اى مرد گزين |
بىحياتر كيست من يا تو؟ ببين |
|
[١]- نخ: روزى كه من بودم صغير
[٢]- نخ: در هر دو مورد نه نوشته شده است.
[٣]- نخ: چه جاى من
[٤]- نخ: تو كه نايد