كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥١ - حكايت
اى شهريار! اين حكايت چگونه بوده، توقع و رجا آنكه بيان كرده و نقل فرمائى.
گربه گفت:
حكايت
اى موش! آوردهاند كه در زمان سابق پادشاهى بود در خراسان قلندرى در آن مملكت بوده و آن قلندر كوچك ابدالى داشت، و آن كوچك ابدال چند بيت از قصيدهى آن قلندر ياد گرفته بود.
روزى آن كوچك ابدال در چهار سوق بازار به پادشاه دچار گشت و شروع بخواندن قصيده كرد، با اينكه چند شعر با موزون را به نهايت بد آوازى خواند پادشاه را بسيار خوش آمد و مبلغ دوازده تومان زر نقد بهآن كوچك ابدال داد، كوچك ابدال هم زر را برداشته به خدمت آن قلندر آمد و شرح حال را براى او نقل نمود، آن قلندر با خود گفت هرگاه اين كوچك ابدال باين ناموزونى چند بيت غلط خوانده با وجود اين پادشاه را خوش آمده است و اين قدر مرحمت و عنايت هم فرموده است، پس اگر من خودم در كمال موزونيت اين قصيده را در حضور پادشاه بخوانم مبلغهاى كلى از پادشاه خواهم گرفت و يا اينكه وظيفهى هرساله را يقينا از براى من برقرار خواهند فرمود،
پس از چند روزى كوچك ابدال و جميع قلندران آن مبلغ زر را صرف نمودند، بعد از آن قلندر برخواست و به اميد انعام و بخشش پادشاه بر سر راه پادشاه آمد.
قضا را آن روز پادشاه با وزراء و امراء و وكلاء و اركان دولت سوار شده بسير و سياحت مىرفتند، چون قلندر شوكت پادشاه را بديد پيش دويد و شروع بخواندن قصيده كرد، قلندر چند بيتى از آن قصيده بخواند پادشاه را به مرتبهيى بدآمد كه