كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١٦ - حكايت
اى شهريار! قضا را در آنوقت بجا آوردن از فرط بندهنوازى و كمال كار سازى مىباشد، نشنيدهيى كه گفتهاند؟:
|
چه نقصان كز پريشانى ز باغى |
ببوى گل به بالا بر دماغى |
|
اى شهريار! اگر در اين وقت اين فقير دور از خانمان را مرخص بسازى، سخاوت از اين بهتر چه باشد؟ و اگر اينهمه مرا آزار نرسانى و بر بيچارگى من رحم كنى و از من درگذرى، مروت از اين بهتر چه باشد؟ و اى شهريار! اگر فكرى كنى كه اين موش بيچاره از سفرهى من نانى نخورده و از كوزهى من آبى ننوشيده و بدين جهت ضرر از من دفع كنى و بدين معنى دست از من بردارى، ديگر از اين انصاف بيشتر نمىباشد، و شما دانستهيى كه دنيا دار مكافاتست و هر كسى كه ستم و بىمروتى در حق بيچارهيى كند، عاقبت خود در چنگال بىمروتى گرفتار مىشود و ديگر هر قدر عجز و التماس كند درگير نشود.
شعر
|
خدائى كه بالا و پست آفريد |
زبر دست و هم زير دست آفريد |
|
ديگر، اى شهريار مناسب حال من و شما، شيخ سعدى در گلستان گفته است:
شعر
|
گربه شير است در گرفتن موش |
ليك موش است در مصاف پلنگ |
|
امروز مرا مىبينى كه در دست تو گرفتارم و تو نمىبينى و در خاطر نمىآورى روزى را كه خود گرفتار باشى و چون من هر چند عجز كنى در نگيرد، بترس از روزى كه به روباهى برخورى كه با تو شيرى كند و تو در چنگال او چون من عاجز و بيچاره باشى!
گربه اينها را مىشنيد و با خود مىگفت كه اگر تندى كنم از راه دانش دور