كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١٩ - حكايت
حكايت
روزى چون ديوانگان گذرم به ويرانهاى افتاد، جغدى ديدم كه در كنگرهى قصر خرابهيى نشسته و در آبادى بر روى خود بسته، گفتم: از چه روى ويرانه را گزيدهيى و ويرانه را بنقد عمر خود خريدهيى؟، جغد گفت: روزى از روى امتحان به سوئى گذر كردم و بر ساكنان باغ و بستان عبور نمودم، ديدم كه ساكنان بستان چون عالمان بىعمل در پى صحبت مىباشند و يكى را ديدم كه قد در دعوى برافراشته كه من چنارم، نار از غيرت چهره برافروخته و گلنارى نشان داده بانك بر وى زد و گفت: تو كه چنارى فى الواقع بگو بارت كو؟!
شعر
|
تو كه در بوستانت نيست بارى |
مكن دعوى بيجا كه چنارى |
|
من نارم، اما نورم، قرين طورم، رنگم رنگ نارست و درونم پر از لعل آبدارست.
تا آنكه بيد در جائى بانگ بر وى زد و گفت:
اى نار! دعوى مكن سر تا پا در خون دل غوطه خوردهيى! مرا امر شد كه در اين بوستان، فخر كنم بر دوستان.
ديگر نارنج از جائى بانگ بر بيد زد، كه تو كيستى كه فخر بر دوستان مىكنى؟.
گفت: بيدم.
ناگاه ترنج از جا در آمد و گفت:
شعر
|
مزن دم در سخن اى مرد بيدم |
كه خود در حق خود گفتى كه بيدم |
|