كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٩٧ - ايوب
شيطان مسرور شد و دست در مال و مكنت ايوب برد و به كمك ياران خود در مدتى اندك، ايوب را بينوا ساخت و در انتظار پيروزى نشست.
چون مدتى گذشت و عكس العملى ظاهر نشد خود را بصورت انسانى ساخت و به نزد ايوب رفت و وى را گفت كه همهى دارائيت از ميان برفت و از املاك و احشام ديگر چيزى باقى نماند، حال چه مىكنى و اين چه بود كه خداى با تو كرد؟!.
ايوب كه ايمانش قوىتر و ارادهاش محكمتر و محبتش به خدا بيشتر از آن بود كه از اين حوادث ناچيز اندوهى بدل راه دهد، بشيطان پاسخ داد:
آن اموال امانتى از سوى خدا نزد ما بود كه اينك بخواست خودش باز پس گرفت، در هر حال او را سپاس مىگويم كه در ظل توجهاتش عمرى را به خوشى گذرانيديم. هرچه او خواهد خير و خوشى است!.
شيطان سرافكنده و مبهوت از وى جدا گرديد و با خود گفت نبايد نااميد شد، و سپس بار ديگر بحضور حق تعالى شتافت و گفت:
خداوندا! اگر چه ايوب در مقابل مصيبت تنگدستى صبر كرد و شكر نمود، ليكن او به فرزندان خود پشت گرم است و اميد دارد كه اموال از دست رفته را ايشان دوباره فراهم سازند و اگر فرزندان خود را نيز از دست بدهد حقيقت خود را آشكار خواهد ساخت!
پروردگار او را فرمود كه ترا بر فرزندان ايوب مسلط ساختم ليكن بدان كه از اين راه نيز سودى نخواهى برد!.
شيطان اندكى اميدوار گرديد و ياران خود را فرا خواند و بطرف قصر ايوب روان شدند و بالاخره فرزندان وى را نيز نابود ساختند!.
چون شيطان از اين كار فارغ شد، خود را بصورت انسانى ساخت و بسراغ ايوب رفت و گفت:
اى ايوب! نبودى تا ببينى كه چگونه فرزندانت جان مىدادند و با چه زجرى از اين جهان رفتند؟ پاداش عبادتهاى تو اين بود كه خدا عطا كرد؟!.
ايوب در غم مرگ عزيزان خود سرشك از ديدگان باريد و سپس در جواب شيطان گفت: