كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٨ - حكايت
گربه گفت:
الحمد للّه معلوم شد كه هميشه دروغگو هستى و به دروغ خود دائما رسوا مىشوى هرگاه مقتضى حكمت الهى در اين بوده پس دعاى شيخ را در آن مطلب كارى نيست و او لاف دروغ زده، و آن جماعت و اينگونه كسان كه اين نسم چيزى را كرامات دانسته باشند البته بىعقل و نادان و تابع دروغ زن شده باشند.
و يكى ديگر ممكن است كه كسى گويد پدرم دعا كرده و خداوند عالميان به بركت دعاى پدرم عراق را معمور ساخت، لكن نزد عقلاء اين نوع دروغ وقوع ندارد، لهذا شيطان است كه انسان با كمال و عقل و درك فريب او را خورد و از بادهى وسيع شريعت رسول خدا انحراف نموده روى در بيابان ضلالت و گمراهى آورده بمزخرفات كودنان بىعقل باور كرده و فريب خورده و تميز حق از باطل نكند.
اى موش! سخنان تو مىماند بهآن زن و شوهرى كه از براى گوشت جنك كردند و شوهر آن زن را نصيحت و تنبيه نمود.
موش گفت:
بيان فرما تا بشنويم!.
گربه گفت:
حكايت
آوردهاند كه در ايام ماضى مردى بود و زنى داشت بسيار سر خود و بىتميز و بىادب، هر چند شوهر گوشت به خانه مىآورد بيشتر آن گوشت را زن كباب كردى و بخوردى و تتمه ديگر را صرف چاشت نمودى و بخوردى، چنانكه اكثر اوقات طعام بىگوشت به نزد شوهر آوردى يا آنكه اندكى گوشت بر روى طعام بودى.