كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٢ - حكايت
موش گفت:
كجا اينچنين لايق دانشمندان و بزرگان باشد كه چون من حقير را بر كنجى پيچيدهيى و هر ساعت به تير خطاب دلدوز و به صولت محنتاندوز بمن دستاندازى و شتم سازى مىكنى؟ آيا اين حال لايق ذرهپرورى و دادگسترى باشد كه اين همه در حق من روا دارى! آخر يك التماس من قبول كن!
گربه گفت:
التماس تو كدامست؟.
موش گفت.
توقع از تو دارم كه مرا مرخص نمائى تا در اين اطراف سعى نموده نقلى بجهت سر كار بهم رسانم و بياورم و عهد كنم كه به خانه خود نروم مبادا شهريار را دغدغهيى بخاطر رسد.
گربه گفت:
در اين اطراف نقل از كجا بهم مىرسد كه تو براى من بياورى؟.
موش گفت:
در اين حوالى دكان بقالى هست و جوال گردكان، دارد هرگاه خواهش دارى همه را در خدمت تو حاضر كنم.
گربه گفت.
اى موش! گردكان بچه كار من مىآيد؟.
موش گفت:
اى شهريار! حلواى رنگينك و حلواى آرد كه شنيدهيى از همين مغز گردكان است و وصف بسيار در باب گردكان دارم.