كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٤ - حكايت
موش دانست كه گربه گرسنه است، گفت:
اى شهريار! ديروز ران راست گنجشكى را يخنى كردهام چند قرص كلوچه قندى با آن ذخيره كردهام، هرگاه شهريار مرا مرخص مىفرمايد بروم و آن را بياورم!.
گربه را ناخن خيال در يخنى پخته فرور رفت و زمام اختيار از دست بداد، در اين مقام لسان حال موش باين بيت گويا بود:
|
عنان من كه رها مىكنى نمىدانى |
كه با هزار كمند دگر بدست نيايم |
|
موش خود را از دست گربه رها كرد و خويش را در سوراخ خانه انداخت، تنى چون برگ بيد لرزان و دلى چون صيد خورده بسنان، با خود گفت كه ديگر روزها از خانه بيرون نروم تا شب در آيد، و شب آرام نگيرم تا صبحدم در آيد، ساعتى آرام گرفت و بعد از آن بتنعم و چيز خوردن مشغول شد و بعد از زمانى اين بيت بر خواند:
|
اى دل ز دست دشمن چون يافتى رهائى |
فارغ نشين كه روزى عمر دوباره يابى |
|
گربه آن شب و روز منتظر و مضطرب و حيران، گاه مىگفت كه اگر موش نيايد چه خواهى كرد و چه تدبير خواهى ساخت و اين شعر مىخواند:
|
با اين همه عقل و دانش و بينش و هوش |
ناياب بشد دست و زبان ديده و گوش |
|
|
بستى لب و چشم خويش، گشتى خاموش |
حيران و پريشاندلى از حيلهى موش |
|
و گاه با خود مىگفت البته خواهد آمد و چون در جمع كردن سفره و صحن