كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٤٨ - حكايت
اى شهريار! هر چند مجروح و خستهام لكن در خدمت شهريارى محبوسم كه كان مرحمت و احسان است، توقع به مراحم شهريار دارم كه سؤال مرا بوجه معقول خاطر نشان فرموده و جواب گوئى تا دلم يكباره از شبهه و شك بيرون آمده و متوجه امر يقين گردد.
گربه گفت:
بگو!
موش گفت:
اى شهريار! بر فرض خلاف و اختلاف و اعتساف صوفيه در مسلك و امور و اوضاع خود، چرا مردم رغبت دورى از خلافت و مخالفهى ايشان نمىنمايند و مريدان و تابعان آنها روز بروز بيشتر مىشوند؟.
آخر بر فرض ايشان نادان و بىعقل، ديگران چرا بعقل خود عمل نمىنمايند تا كه از راه نروند و متابعت ايشان نكنند؟.
گربه گفت:
اى موش! در اين سؤالى كه كردى و پرسيدى چند جهت دارد، اكنون بعضى وجوه را از براى تو نقل و بيان كنم تا بر تو واضح و روشن گردد.
اولا آنكه عقل و ادراك مردم به همه چيز نمىرسد و پى نمىبرد و بىمربى و بىمعلم علم شريعت از پيش نمىرود.
ديگر آنكه آنچه را جماعت صوفيه از راه ريب و ريا بخلق القاء مىكنند و خود را در نظر مردمان سادهلوح، در لباس تقوى و حقيقتشناسى و عرفانبافى جلوه مىدهند و احيانا به مريدان بايماء و كنايه اشاره مىكنند كه مخالفان مسلك صوفيه و منكران آنها دور از ايمان و ايقانند و در صراط خطرناك ضلالت سائراند و