كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٣ - حكايت
پس پادشاه فرمود تا مبلغى زر تحويل و تسليم قلندر نمودند كه صرف كارخانه و مصالح آن نمايد.
پس قلندر مبلغ زر را از كارگزاران شاه گرفت و برفت و بعيش و عشرت مشغول گرديد تا مدتى چند بگذشت.
يك شب پادشاه گفت اى وزير! اثرى از منديل قلندر ظاهر نشد!.
پس چون آن شب صبح شد وزير شاطر خود را نزد قلندر فرستاد تا كه هر قدر از آن منديل بافته شد ببرد و بنظر پادشاه برساند.
شاطر چون بمنزل قلندر آمد و نقل منديل را در ميان آورد قلندر در حال شاطر را برداشته بر سر دستگاه آمد تا كه در نظر آرد كه چقدر خوشرنگ و پرنزاكت و لطافت بافته شده و بداند كه هيچكس چنين قماشى نديده است.
شاطر بيچاره هر چند نظر و نگاه باطراف كرد چيزى بنظرش در نيامد و لكن از ترس آنكه اگر بگويد چيزى نيست حرامزادگى او ظاهر گردد از خوف و توهم بناى تعريف و توصيف گذارد و خود بيخود بسيار تحسين نموده و معاونت به خدمت وزير نمود و گفت كه قلندر مرا برداشت و بر سر دستگاه برد بنده آن منديل را ديدم بسيار نازك و لطيف و خوشطرح و رنگين است و تا امروز هيچكس چنين پارچهاى خوش قماش و خوشطرحى نيافته و نديده است.
وزير اين همه تعريف را كه از شاطر شنيد با خود گفت كه مىبايد رفت و تماشا كرد و تعجيل نمود كه زودتر تمام كند و ديگر اينكه امتحان كنى كه چشم تو مىبيند يا نه، مبادا كه در مجلس پادشاه آن منديل را نبينى و مردم به تو گمان بد ببرند.
لهذا برخواسته خود تنها نزد قلندر رفت، قلندر بسيار وزير را احترام و