كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٤ - حكايت
تعظيم نمود، بعد از آن وزير را برداشته بر سر دستگاه برد وزير هر چند نظر كرد و ملاحظه نمود اصلا چيزى بنظرش در نيامد و با خود گفت ديدى كه چه بر سر تو آمد، شاطر بىسروپايى حلالزاده درآمد و تو حرامزاده شدى!.
پسر وزير كودن احمق بيچاره شروع در تعريف كرد كه اى قلندر آفرين بر تو كه بسيار صنعت بكار بردهاى!.
چون قلندر دريافت كه مكر و حيلهى او در گرفته است، گفت:
اين راهها و بوتههاى سرخ و زرد و رنگهاى فرنگ را تماشا كن و آن راه و خط ياسمنى و بوتههاى ريزه كه در ميان راههاست و آن سبز زمردى را مشاهده بفرما كه چقدر جلوهگر است!.
وزير از روى رغبت تمام تحسين مىنمود، اما درد ديگر داشت و با خود مىگفت كه اگر گوئى چيزى نيست و نمىبينم گاهست كه ديگران مىآيند و مىبينند حرامزادگى تو ثابت مىشود.
پس وزير ضعيف العقل از راه حماقت، باز بسيار تعريف و توصيف كرد و بيرون آمد و به نزد پادشاه رفته بنياد تعريف و تحسين منديل را نمود، چون وزير دست چپ و ناظر شاه آن تعريفها را از وزير شنيد بشانى شائق گشته على الصباح بمنزل قلندر رفت و قلندر ايشان برداشته بر سر دستگاه آورد و بطريق اول بيان و نشان به ايشان داد، ايشان نيز از وهم حرامزادگى تعريف بسيار كرده بيرون آمد و به خدمت پادشاه رفته صد برابر وزير اول تعريف كرد.
پس چون پادشاه روز ديگر بر آمد در بابت منديل تعجيل نمود، وزير پا شده و بقچه لفافهيى همراه خود برد بمنزل قلندر رفت؛ پس از آن قلندر به اندرون خانه آمد و دو دست در برابر يكديگر نگاه داشته مثل كسى كه بر روى