كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٦١ - لا و الا!
دل سرگشته
|
تازه گرديد از نسيم صبحگاهى جان من |
شب مگر بودش گذر بر منزل جانان من |
|
|
بس كه شد گل گل تنم از داغهاى آتشين |
مىكند كار سمندر بلبل بستان من |
|
|
طفل ابجد خان عشقم باوجود آنكه هست |
صد چو فرهاد و چو مجنون طفل ابجد خون من |
|
|
گفتمش از كاوكاو سينهام مقصود چيست؟ |
گفت مىترسم كه بگدازد در آن پيكان من |
|
|
به سكه بردم آبروى خود به سالوسى و زرق |
ننگ مىدارند اهل كفر از ايمان من |
|
٩٤٠
|
با خيالت دوش بزمى داشتم راحتفزا |
از براى مصلحت بود اين همه افغان من |
|
|
رفتم و پيش سگ كويت سپردم جان و دل |
اى خوش آن روزى كه پيشت جان سپارد جان من |
|
|
از دل خود دارم اين محنت نه از ابناى دهر |
كاش بودى اين دل سرگشته در فرمان من |
|
|
چون بهائى صد هزاران درد دارم جانگداز |
صد هزاران درد ديگر هست سرگردان من |
|
لا و الا!
|
بشهر عافيت مأوى ندارم |
بغير از كوى حرمان جا ندارم |
|
|
من از پروانه دارم چشم تحسين |
ز عشاق دگر پروا ندارم |
|
|
بهشتم مىدهد رضوان به طاعت |
سر و سامان اين سودا ندارم |
|