كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٨٨ - ابراهيم
قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ.[١] «گفت: اى پسرك من! همانا من مىبينم در خواب كه ذبح مىكنم ترا پس بنگر كه چه مىبينى!
گفت: اى پدر من! بكن آنچه فرموده شد، زود باشد كه بيابى مرا اگر خدا خواسته باشد از شكيبايان!.»
آرى چنين پدرى، چنين فرزندى را شايد!.
ابراهيم او را در آغوش گرفت و بوسه بر سر و رويش داد و سپس كارد بدست گرفت و تيزى آن را بر گلوى فرزند نهاد، قلبش فشرده و دستش از كار افتاده بود، ليكن به خود آمد و فرمان حق را به ياد آورد و تيغ را بر گردن لطيف اسماعيل به گردش در آورد!.
در اينجا آزمايش به انجام رسيد و ابراهيم آخرين حد اخلاص خود را باز نمود.
بفرمان خداى بزرگ تيزى و تندى كارد از بين رفته بود و با وجودى كه ابراهيم كوشش بسيار مىكرد، گلوى اسماعيل را نمىبريد.
ابراهيم در بهت و حيرت افتاد و تاخير در اجراى امر حق جائز نديد، لذا سر به آسمان بلند كرد و از خدا خواست كه در اين كار او را يارى فرمايد!.
ايزد متعال بر او رحمت آورد و ندا داد او را كه.
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ.[٢] «بتحقيق راست گردانيدى خواب را، همانا ما اين چنين پاداش مىدهيم نيكوكاران را!.
همانا اين است آزمايشى بزرگ و هويدا!.»
برق شادى از ديدگان ابراهيم درخشيد و اسماعيل را از روى خاك بلند كرد و در بر گرفت!.
پدر و فرزند بدين لطف و عنايت حق سپاس فراوان گفتند!.
پس خداى تعالى قربانيى بعنوان فديه نزد ابراهيم فرستاد و ابراهيم چون آن كارد را كه به گلوى اسماعيل كارگر نديد بر گردن قربانى كشيد فورا ببريد و خون
[١]- سورهى صافات، آيات ١٠١ و ١٠٢.
[٢]- سورهى صافات، آيات ١٠٥ و ١٠٦.