كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٨٧ - ابراهيم
روزان و شبان از پى هم مىگذشت و و اسماعيل بزرگ مىشد تا اينكه جوانى برومند و رشيد گرديد.
آزمايش بزرگ ابراهيم، مربى بزرگ عالم بشريت در راه حقپرستى، در اين هنگام آغاز شد.
شبى در خواب ديد كه حق تعالى او را فرمان مىدهد تا اسماعيل يگانه فرزند دلبند خود را قربانى سازد.
مردى كه سراسر زندگى خود را در رنج و عذاب و مبارزه با جهل و نادانى و زورآزمائى با روزگار گذرانيده و سالها به اميد داشتن فرزندى بسر برده تا پير گشته تا اينكه خداى بزرگ پسرى به او اعطاء كرده است و سپس بفرمان خداى خود مجبور به دورى از او شده و هجران وى را پذيره گرديد، حال كه نور چشمش بدوران شباب رسيده و گل وجودش شكفته گرديده و پدر پيرش را نيرو و نشاط و اميد زندگى بخشيده بايستى بدست خود شمع وجودش را خاموش سازد و حلقوم وى را بدرد!.
آرى اين آزمايش بزرگ را كسى جز ابراهيم شايسته نبود!
و اين قانون هميشگى است كه مصيبت و آزمايش مردان بزرگ به نسبت شخصيت و مقام آنان عظيم و بزرگ است!.
ابراهيم فرمان حق را لبيك گفت و با جان و دل پذيره گرديد و براى اجراى آن آهنگ سفر كرد.
چون پسر را ملاقات نمود براى اينكه رأى فرزند خود را در اين امر بداند و هم اينكه او را بجبر به خاك و خون نكشد وى را گفت:
اى پسر من! همانا من در خواب مشاهده كردم كه تو را سر مىبرم، پس بنگر كه در اين امر چه مىبينى؟!.
اسماعيل كه گلى از گلستان وجود ابراهيم، حقپرست نامدار بود و خون پاك آن قهرمان خداشناس در رگهايش جريان داشت در مقابل پرسش پدر در مورد اجراى فرمان حق چنين گفت:
اى پدر، آنچه مأمور به انجام آن شدهاى بجاى آر و درنگ مكن، و بخواست خداى بزرگ مرا از شكيبايان خواهى يافت!.
قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى؟!