كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٧٥ - حكايت
و بيان غلط ايشان را بر تو ظاهر گردانم و بر عالميان هم روشن باشد كه بر جستن و چرخيدن و سماع كردن و دروغ بجاى كرامت گفتن كى از عقل و دانش است، بلكه در كمال كودكى و حماقت است.
بارى اى موش! تو آنچه از تذكرهى ايشان شنيدهى بگو بعد از آن آنچه بنده خاطر نشان تو كنم قبول كن!
موش گفت:
اى گربه! كرامت از مشايخان خراسان بشنو،
گربه گفت:
بيان كن! لكن چرا وصف مشايخ مىكنى و نام نمىبرى؟
موش گفت:
اى گربه نام بردن مصلحت نيست، توقع دارم كه تو هم نام نگوئى تا نسبت بعضى از بىخردان نباشد، حالا گوش بده و كرامات بشنو!:
حكايت
آوردهاند كه در خراسان شيخى بود و مريدى داشت كه نام آن مريد، مجد الدين بود، شيخ آن مريد را بسيار بسيار دوست مىداشت و آن مريد هم بكمال صلاح آراسته بود، روزى از آن مريد شيخ را اغبرى بهم رسيد، آن روز شيخ در مرتبهى جلال بود و مرتبه جلال را پردهى استيلاى اجلال، غضبناك گفت:
برو در آب! يعنى در آب بميرى.
قضا را چنان شد كه شيخ گفته بود، چرا كه اين مريد با جمعى از اشراف و اكابر خراسان مصاحبت و تردد مىنمود، قضا را شبى به خانهيى رفت كه صاحب آن خانه سلطان آن ملك بود و آن سلطان را پسرى بود جاهل و تند و شديد،