كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٣ - حكايت
رفع قضاى حاجت نمايد، بدين بهانه خود را خلاص و بىنهايت دل دختر در فكر بود كه آيا پسر آمده يا نه؟ و چنانچه داخل باغ شده باشد خوبست والا كه مشكل است.
دختر با تفكرات بسيار در خيابان مىرفت تا اينكه به درخت گل موعود رسيد چون پسر صداى پاى دختر را شنيد برخاست و نگاه كرد، دختر را ديد، رفت و خود را در قدم دختر انداخت.
دختر گفت: الحال محل تواضع نيست، بيا تا به طويله رفته دو سر اسب به زير زين كشيده سوار شويم و بدر رويم.
پسر با دختر آمد، قضا را مهتران در خواب بودند، دو سر اسب زين نموده و زر و جواهر بسيار در حقه گذارده سوار شدند و روى در راه نهادند.
اما پسر وزير كه داماد باشد دو سه ساعت انتظار عروس را كشيد، ديد كه دختر دير كرد، از حجله بيرون آمد و هر چند تفحص كرد اثرى از آثار دختر نديد، پريشان گرديد و ترك خانهى پدر و اوضاع زندگى را كرده در همان شب و همان وقت در طويله آمد و سوار اسب گرديد و سر در پى دختر نهاده روانه شد.
موش گفت:
اى گربه! حال اين قضيه نقل ما و تست، اگر پسر در حجله دست از دختر بر نمىداشت، اكنون چرا سرگردان مىشد؟.
گربه چون اين سخن از موش شنيد بفكر فرورفت و فرياد بر آورد و گفت:
اى موش! بر من استهزاء مىكنى و حالا كه مرا در خانهى خود نگاه داشتهيى دام سرور و تمسخر فروگذاشتهيى؟! اميدوارم كه خداوند عالميان مرا يكبار ديگر بر تو مسلط گرداند.