كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٤ - تتمهى حكايت
پادشاه شخصى را فرمود كه او را در خانهى خود نگاه داشته روزى يك نان به او بدهد، اينقدر كه از گرسنگى نميرد.
چون چند روز ديگر بگذشت باز غريبى را آوردند، پادشاه حقيقت حال را از او معلوم نمود، او گفت:
اى شهريار نامدار! در طريقهى خود مىدانم كه در هر حديثى دروغ باعث خفت است، اما گاهى بجهت امورى چند، دروغ لازم مىآيد، چرا كه اگر كسى از مسلمانان به فرنگ رود و گويد كه فرنگيم بجهت تقيه يا آنكه مسافرى در بيابان بدزدى برخورد و دزد احوال پرسد كه چيزى دارى و آن مسافر بجهت رفع مظنه گويد كه چيزى ندارم و از ترس قسمها ياد كند با وجود آنكه داشته باشد، خلاصه اى پادشاه! بنده به عقيده خودم از راستى چيزى بهتر نمىدانم، اما راستى كه شهادت بر خيانت در امانت است و دليل بر حماقت و بىعقليست لا بد او را پنهان داشتن و دروغ گفتن بهتر خواهد بود، چرا كه اگر راست گويم شنونده بر من غضب كند و خود خجالت برده باشيم بيان او را چگونه توانم كرد، چنانكه شيخ سعدى عليهالرحمه در گلستانش فرموده است.
دروغ مصلحتآميز به از راست فتنهانگيز است.
|
راستى موجب رضاى خداست |
كس نديدم كه گم شد از ره راست |
|
پس اى پادشاه راستى از همه چيز بهتر است.
پادشاه رو بسوى آن دختر كرد و پرسيد كه اين را مىشناسى؟.
دختر گفت:
بلى اين همان پادشاه است كه چهل حرم او را آوردهام.
چون پادشاه سر رشته را معلوم نمود گفت:
اى غريب ما قبل از بيان، همه را مىدانيم، احتياج ببيان تو نيست.