كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٠ - حكايت
پادشاه گفت:
پس ما اختيار حكومت را تا شش روز به تو داديم كه فرمانروائى نمائى تا ببينيم كه چگونه كنيز تاجر را از قاضى مىستانى؟!
هرگاه كنيز را از قاضى گرفتى فبها و الا تو را سياست سخت مىنمايم تا كه ديگران عبرت گيرند و اينگونه فضولى و بىادبى نكنند.
پسر در خدمت سلطان به خاك افتاد و گفت:
بجان منت دارم چون رأى پادشاه بر اينست.
پس از اين گفتگو پسر آمد و بر تخت سلطنت قرار گرفت و بفرمود كه يكى برفت و قاضى را حاضر كرد.
و بيرون دولتخانهى پادشاه مردمانى كه حاضر بودند از اين معنى مطلع و با خبر شدند، همه مىگفتند كه عجبا از اين واقعه بر سر پسر چه واقع خواهد شد؟ و پدر پسر هم بهغايت مضطرب بود و مىگفت: خداوندا! تو مرا از دست فرزند ناخلف خلاصى و نجات بده.
پس پسر رو بقاضى كرد و گفت:
اى قاضى! كنيز تاجر را چه كردى؟.
قاضى در جواب گفت:
كنيز روزى بحمام رفت پس نيامد بعد از مدتى معلوم و ظاهر شد كه فاحشه شده بود، در سر محله جمعى از جهال او را بكشتند.
پسر گفت:
حسب الشرع بايد التزام بنويسى كه هرگاه خلاف آنچه كه مىگوئيد ظاهر شود تو را به سياستى كه من بخواهم رسانيده باشم و تو خائن و خاسر شريعت