كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٩ - حكايت
چنان ديد كه پسرش را بردند دلش تاب نياورد زيرا گفتهاند:
|
فرزند اگر تودهى خاكستر است |
نور دو چشم پدر و مادر است |
|
پس لاعلاج خود را در ميان آن خلق انبوه انداخته و در عقب مردم مىرفت تا اينكه به دربار سلطان رسيدند، پس آن خادم پسر را به اندرون دولتخانه برد و بنظر فيض اثر سلطان رسانيد.
چون پادشاه را نظر به پسر افتاد گفت:
اى پسر! تو بودى كه ديشب در فلان محله بازى مير و وزير مىكردى؟.
آن پسر گفت: بلى!
ديگرباره گفت:
تو بودى كه بهآن شخص مىگفتى كه ميرى گردن تو مثل حكم كردن سلطان محمود مىماند در قضيهى قاضى تاجر و كنيز؟،
آن پسر بىترس و واهمه گفت: بلى!.
سلطان فرمودند:
اى پسر! اين چه حكايتى است و چه صورت دارد؟.
آن پسر بىتامل گفت:
اى سلطان بلاگردانت شوم! هرگاه اين بنده را اختيار و تسلطى بود، بر پادشاه و بر همه كس ظاهر مىشد كه چگونه قاضى را مىآوردم و كنيز را از او مىگرفتم!.
سلطان را از سخن آن پسر بسيار خوش آمد و تعجب از گفته و كردار و جرأت او نمود، بعد پادشاه بهآن پسر فرمود:
اگر اختيار حكومت مىداشتى تا چند روز اين مسئله را فيصل مىدادى؟.
پسر گفت:
قربانت شوم! تا شش روز باقبال دولت و عدالت پادشاه، كنيز را از قاضى مىستانم.