كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٣ - حكايت
آن مرد در جواب گفت:
كتابى فرموده كه شرح نسخهيى بر آن نويسم و مىگردم كه جائى با آب و هوا پيدا نمايد تا كه اسباب مسرت و نشاط دماغ بهم رسانيده و در آن موضع نشسته و بهآن امر قيام نمايم وگرنه از مهربانى و محبت شما بسيار ممنون بوده به جائى نمىرفتم.
ايشان گفتند كه شما خود مىفرمائيد اين موضع بحسب آب و هوا و دلنشينى بىنظير است، ممكن است كه در اين موضع خدمت پادشاهى را به انجام رسانيده و فرزندان ما را هم تعليم داده باشيد.
پس از تكليف و گفتگوى بسيار در اين خصوص، چنان مقرر شد كه در هر سنه سه ماه در آن موضع توقف نمايد و اطفال ايشان را هم درس بدهد و بعد از آن كوه را در سه سال روزگار بردارد و خرج او را داده و در هر سالى مبلغ شش تومان نقد بعوض حق تعليم علاوه از اخراجات كار سازى نمايند.
پس از اين قرار، آن مرد يكدل در آن موضع نشست و شروع در تعليم دادن اطفال ايشان نمود و در هر هفته توقعات و تواضعات از ايشان طلب مىنمود و ايشان هم لاعلاج به اميد برداشتن كوه، ناز او را متحمل مىشدند و چون مدت سه سال تمام شد، آن مرد مبلغى مال جمع كرده بود، پس از مدت مذكور اهالى قريه همه نزد آن مرد آمده گفتند كه اى معلم! بمصداق الوعد دين مىبايد امروز اين كوه را از جا بردارى!
آن مرد معلم گفت:
بلى اكنون ما نيز اطفال شما را تعليم كردهايم و كتاب پادشاه هم تمام شده و مىخواهم كه به نزد پادشاه بروم، پس از آن اگر حيات عاريه باقى باشد