كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦٨ - حكايت
كه صدا بود مضرتى باشد و هرگاه چيزى هم واقع شود او خود بگريزد و آن روباه بىخبر را در دام بگذارد و گرفتار گرداند، باين خيال باتفاق هم براه افتادند و هر ساعت روباه متوهم مىايستاد و هوشيارى مىنمود باز روانه مىشدند، آن روباه ديگر مىگفت كه اى يار عزيز اينقدر تأمل چرا مىكنى؟ گفت: بواسطهى اينكه در اين نزديكى مىبايد طعمهيى باشد، و آن روباه بىخبر را به حيطهى طعمه بهآن طرفى كه صدا بود روانه كرد و خود از طرفى ديگر مىدويد و اثرى از طعمه نيافت، بعد از تكاپوى بسيار به يكديگر رسيدند، روباه خاطرجمع شد كه از موضع آن صدا گذشته است، تا آنكه به تلى رسيدند آن روباه متوهم ابريق شكستهيى بنظرش در آمد كه در آن تل افتاده، با خود گفت كه شايد در اين طرف دريا باشد و اين روباه را با خود آورده، حال اين قصه را مىخواهد بزبان روباه بيان كند، گفت:
بايد تأمل كرد تا در رمل نگاه كنم، بعد از مدتى سر برآورد و گفت: آنچه بنظر مىآيد مىبايد شير باشد، بيا تا از اينجا برويم! اين بگفت و بسرعت مىدويد آن روباه بيچاره از توهم شير گريزان شد و از آن دشت و صحرا بيرون رفت، و آن روباه برگرديد و بر سر آن ابريق آمد ديد كه ابريق شكستهييست چون نزديكتر شد ديد هنوز اندك بادى مىآيد، پس معلوم روباه شد كه آن صداى سابق هم از آن ابريق بوده است، روباه از آن صدا و آن نوميدى، از قهر به ابريق گفت كه به شب بيدارى روباه قسم تا تو را ببلائى گرفتار نكنم از پا ننشينم و آرام نگيرم، پس از آن ابريق را مىغلطاند و مىبرد تا به كنار دريا رسيد، ابريق را بر دم خود استوار نموده بدريا انداخت، هر مرتبه كه آب به كوزه مىرفت و صدا مىكرد روباه مىگفت كه اگر صد بار عجز و زارى كنى در نزد من سودى ندارد تا تو را غرق نسازم.