كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦٩ - حكايت
خلاصه ابريق پر شد و سنگين گرديد و روباه را به پائين كشيد، روباه چون ديد كه در آب غرق مىشود مضطرب شد و علاجى جز قطع دم خود كردن نيافت، لهذا بصد زحمت دم خويش را قطع نموده ابريق با دم روباه غرق شد و روباه به هزار مشقت خود را از آب بيرون انداخت و روانه شد و با خود مىگفت كه عجب جانى از اين دريا به سلامت بردى، بعد فكر كرد كه اگر خويشان مرا در چنين حالتى ببينند نهايت شرمندگى و سرشكستگى من باشد پس بهتر آنست كه در جائى پنهان شوم تا مردم مرا نبينند، و به آهستگى قدم مىزد و مىرفت، قضا را در سر راه او بازارچهاى بود و در آن بازارچه دكان صباغى، از دريچه داخل بدان دكان گرديد.
استاد بجهت كارى به جائى رفته بود، چون برگشت و در دكان را باز نمود روباه برجست كه بيرون رود در خم نيل افتاد، دست و پاى بسيارى زد تا اينكه بيرون آمد و از دريچه بگريخت، در راه با خود گفت كه اگر كسى مرا ببيند و از من استفسار نمايد كه سبب بىدمى و جامهى نيلى پوشيدن تو از چه جهت است، بايد گفت كه بحج رفته بودم و نيلى بودنم هم علامت قبول شدن حج است چرا كه مكه سنگ محك است، بسيارند كه به زيارت مىروند و چون معاودت مىنمايند تمامى صفات ذميمهى ايشان به خوبى مبدل مىگردد.
پس روباه با خود قرار حاجى شدن داده به ميان قبيله آمد و خود را حاجى نام نهاد و بىدمى و سياه بختى را حاجى سبب ساخت و نزد آنان كه عقل و شعورى داشتند دستگاه مضحكه و ريشخند بود و آنانى كه من حيث لا يشعر بلكه كالانعام بودند چون روباه را مىديدند تعظيم و اكرام بجا مىآوردند.
آن روباه بيدم را با حماقت صوفى يكى دانستهاند، زيرا كه ايشان نيز بسبب خجالت از دعوى كذب نمىدانند بچه وجه مدافعه از خود كنند. لهذا رداء