تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٥ - حكايت
خريد و فروخت جفت، و از دريد و دوخت طاقيم، از لشكر سلطان بيرون آمديم بعزم شكار و تماشا، و «من فعل ما شاء لقى ما شاء» در حقّ ما محقّق شد و در دست اين جماعت گرفتار شديم. قيصر بعد از بأس و بؤس ايشانرا محبوس كرد.
و در آن ميان كرّ و فرّ، يكى از كنار روى بگريز نهاده بود و جان را بر پشت مركب در شب بلشكرگاه برد و ماجراى غصّت بىنظام و صورت قظيّت با نظام الملك شرح داد. وزير او را گفت نشايد كه درين قضيّت صاحب راز تو جز خزانه سينه تو باشد، و بايمان غلاظ تأكيد فرمود كه اگر اين حكايت از ديگرى مسموع افتد، در لحظتى خانه تن ترا از رخت تعلّق جان پردازم و سور[١] نسور و غذاى جوارح از اعضا و جوارح تو سازم.
و او همه شب سر انديشه بر سر زانوى حيرت نهاد و انگشت تحيّر بدندان تفكّر گرفت كه درين باب [٨٠ ر] چه چاره سگالد و كعبتين خصم را چگونه مالد، و مرمّت اين كار مختلّ و معالجت مزاج معتلّ را برچه نوع بنياد نهد؟ و پيش از آنكه دبير پير فلك منشور تباشير صباح را مانند نامه ابرار ابراز كند و ترك يكسواره چرخ نيلگردن سواد لشكر زنگ را از دروازه افق بيرون جهاند، نظام الملك با سوارى چند بر سبيل رسالت بحضرت ملك روم پيوست.
قيصر را از آمدن نظام المك بر سبيل رسالت اعلام دادند، او را تبجيل و تعظيم نموده بجايگاه نيكو فروآورد و انواع تلطّف و دلجويى بتقديم رسانيد.
آنگاه گفت باوجود كفايت و كياست و كاردانى تو عجب داشتم كه نصيحت از ملكشاه دريغ داشتى تا با چندين زحمت تجشّم نمود و اين مقاسات معانات كرد و خود را چندين اخراجات انداخت و پايان اين خطب را نشناخت.
اما او جوان و كودك است، همانا برأى خود مستبد باشد و نصح ناصح بسمع
[١] - ص: حور.