تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٨٢ - ٣ - خلافت مهدى
ربيع خستهدل بيرون آمد، و عزم برانداختن او بهرچه ممكن باشد جزم كرد و بمقابح او مشغول شد، اما چون عين الرضاى مهدى ميديد عنان بازمىكشيد.
روزى يكى از نزديكان ربيع گفت ابو عبيد اللّه بغايت متديّن و پاكاعتقاد است و حيلت [١٢٤ پ] ندارد، اما پسرش بد اعتقاد و ناپاك است. ربيع بخدمت مهدى تقبيح احوال پسر او آغاز نهاد، به زندقه نسبت كرد. و مهدى با اين جماعت بد بود، و خاطر مهدى با پسر ابو عبيد اللّه عظيم متغيّر شد. روزى بحضور پدرش او را گفت فلان آيت از قرآن بخوان! ندانست، پدرش را گفت نه تو گفتى كه قرآن تمام خوانده است و ختم كرده؟ گفت مدتى است تا از من مفارقت كرده است، همانا فراموش كرده باشد. پس مهدى او را بحضور پدرش در آن مجلس بىاظهار حجّتى بكشت.
و ابو عبيد اللّه برقرار وزير بود. بعد از مدتى مهدى ربيع را گفت مرا از ابو عبيد اللّه سبب كشتن پسر او شرم مىآيد، او را بگو تا بخانه خود بنشيند و تردّد نكند. ابو عبيد اللّه در خانه معتكف شد تا وفات يافت.
و بترتيب ربيع، وزارت به ابو عبد اللّه يعقوب[١] رسيد. گويند ياران مهدى پيش او شراب مىخوردند، هرچند او نمىخورد، و يعقوب او را ملامت ميكرد:
بعد از اقامت صلوات و ختمات در چنين محافل نشستن نشايد. نمىشنيد. و شاعر درين معنى گفته باشد، شعر:
|
و دع عنك يعقوب بن داود جانبا |
و اقبل على صهباء باطيّبة النّشر |
|
[١٢٥ ر] آخر الامر اعادى مسامع خليفه را از مقابح افعال او پر كردند، تا او را در چاه حبس انداخت و آنجا ماند تا وقتى خلافت به هارون الرشيد رسيد، او را بيرون آورد.
[١] - تج ١٢٥.