تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣٠ - حكايت
او كه در معرض انتقالست اهتزاز ننمايد. شعر:
|
منه دل بر اقبال كاقبال را |
چو مقلوب خوانى بود لابقا |
|
|
اقبال را بقا نبود دل درو مبند |
اقبال را چو قلب كنى لا بقا بود |
|
چه ناكام ساقى هادم اللذّات اقذاى اذاى كدورات در اقداح افراح حيات اندازد و مرغ روح از آستانه قفس كالبد خانه واپردازد. ايّام جوانى چون باد بر گذر است و اوقات شادمانى چون ابر نيسان ناپايدار. و من قدر نعمت جوانى وقتى دانستم كه عرض بضاعت آن تجارت عرضه گشته و معراض آن از اعراض ضياع گذشته بود، و تأسّف بر فوات مفيد نيامد، «و اندب حين لا يغنى الندامة». [١٥٧ پ].
|
صيّاد پيرى آمد و بر اصطياد من |
داس و كمند و تير و كمانش از چهار تير |
|
|
يك [تير] ازو زمستان، يك تير ازو بهار |
يك تير ازو تموز و دگر تيرماه تير |
|
|
از داس پى زد و بكمندم ببند كرد |
وانگاه از كمان بمن انداخت شصت تير |
|
|
چون شصت تير خوردم شد تيره خاطرم |
آن خاطرى كه نور از آن يافت ماه تير |
|
|
پيرى چو عمر من بمه و سال صيد كرد |
شد روزهاى روشن من چون شبان تير |
|
چشم از ديدن و گوش از شنيدن و دست از گرفتن و پاى از رفتن باز ايستاد.
|
انّ الثّمانين و بلغته |
قد احوجت سمعى الى ترجمان |
|
[پا] يهاى جهانپيماى را اكنون بىتمسّك دستآويز قدرتخيز نيست، منهل عذب شباب كه صفاى: «مغتسل بارد و شراب» داشت در مذاق جان بتجرّع «و يكاد يسيغه» صفت اوست.
|
بپاى خواستن از دست برنمىآيد |
از آن بدست كنم چون كنم قيام آغاز |
|
|
ز ضعف زانوى خود بوى مرگ ميشنوم |
ز عجز چون سر بينى نهم بزانو باز |
|