تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٩ - حكايت
تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى»[١]
|
اذا زرعت جميلا فاسقه غدقا |
من المكارم كى ينموا لك الشّجر |
|
|
و لا تشنه بمنّ فالذى تعلوا |
من عادة المنّ ان يودى به الثّمر |
|
حكايت
آوردهاند كه يكى از صرّافان بغداد بامير المؤمنين منصور رقعهاى مرافعت كرد. مضمون آن بود كه مردى صرّافم و مايهاى داشتم كه بدان اسباب من منتظم بودى، آنرا در صندوقچهاى نهاده بودم، از خانه من غايب شده است و من مفلس ماندهام و در محنت فقر و فاقه گرفتار آمده. اگر بيك شمّه عاطفت حضرت ملحوظ گردم و از الطاف پادشاهانه محظوظ شوم، بيمن نظر سعادتبخش از حضيض محنت باوج راحت و نعمت برآيم و دولت غنا اقتنا نمايم.
امير المؤمنين چون قضيّه [٥٥ ر] برخواند و بر مضمون واقف شد، فرمان داد تا بوقت خلوت صرّاف را حاضر كردند، از وى سؤال فرمود كه در خانه با تو كه ميباشد؟ گفت عيال من. فرمود كه عيال تو جوانست يا پير؟ گفت جوان. امير المؤمنين بفكر صايب و راى ثاقب كه «و استقرب الاقصى، فثمّ له هنا» صفت او بود، بر سر آورد كه عروس او بساط عرصه عصمت را بلوث بىحفاظى آلوده است و خون جگرشوى را از سوى ديده پالوده و دوده او را بدوده فقر و مسكنت اندوده. شعر:
|
وهم تو بيك فكرت بيدار بداند |
سرّى كه نهان باشد در پرده اسرار |
|
فرمود كه فكر و تشويش را بر نفس استيلا نبايد داد، كه مآل آن مال بدست تو خواهد بود. آنگاه بفرمود تا او را غاليهاى دادند كه در بغداد ديگر
[١] - قران ٢: ٢٦٤.