تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٢ - حكايت
خريده. پرسيد كه در بزم و رزم چگونه است؟ گفت در صفّ رزم جان را در نزد ايشان خطر نيست و در وقت بزم مال را قدرى ننهند. گفت فرزندان او در هنر چگونهاند؟ گفت در عقل و فضل چون دايرهاند، كه سرش در نتوان يافت و اوّل و آخر نتوان دانست.
حجّاج گفت اين جوانمرد حدّ سخن بجايى رسانيد كه مهلّب را در چشم و دل ما وقعى بزرگ حاصل شد و شكوهى پديد آمد. و هر پادشاهى كه سيرت او با لشكرى برين جمله بود كه او تقرير ميكند، در همه [حال] مظفّر و منصور [و] دوستكام و نيكنام باشد.
و فايده اين حكايت آنست [٥٠ ر] كه پادشاه كامل قدر چون بطرفى رسول فرستد بايد كه مرد كارديده داناى فصيح، كافى دورانديش، فرستد. چه پادشاهان از ادب و فرهنگ رسول بر احوال و اقوال مرسل استدلال كنند. بيت:
|
رسول ار فرستى حكيمى فرست |
كه مر خويشتن را تو قدر [ى] نهى |
|
|
نبينى كه آن مرد دانا چه گفت |
فارسل حكيما و لا توصه |
|
حكايت
آوردهاند كه در روزگار مامون جوانى از معارف بغداد گرفتار دل شد و بر كنيزكى مطرب شيفته گشت و دل از دست بداد و از هوش برفت. تا در غوغاى سودا نقده صبر و وقار از گنجينه سينه و ساحت سكينه دل بكوى فضيحت آورد و روى از نصيحت بگردانيد و در حركات و افعال او خبط و اختلال پديد آمد و عقل مغلوب عشق شد. مدّتى در آن رنج و سختى مقاسات و معانات كشيد.
آخر نقود عروض بفروخت و دوست را بخريد.
چون معشوقه بخانه آمد، بيچاره هم تر و خشك كه داشت برانداخت و تهىدست در گرداب اضطراب فاقه و محنت نكد عيش و ضيق بد گرفتار شد و