تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٠ - حكايت
حكايت
گويند[١] خواجه از سلطان ملكشاه اجازت خواست تا بكعبه رود.
اجازت يافت و تصميم عزم، و احمال و اثقال بجانب غربى بغداد كشيدند و آنجا لشكرگاه زدند، و خواجه جهت اتمام مهمّات آنجا توقّف ساخت.
يكى از فضلا حكايت كرد كه در آن حالت بخدمت خواجه ميرفتم، نزديك خيمه درويشى را ديدم كه برچهره او اثر ولايت لايح بود. مرا گفت وزير را پيش من امانتى است، لطف كن و بدو رسان! و رقعهاى بمن داد و من رقعه بستدم و بخدمت خواجه بردم. خواجه در آن رقعه تامل كرد و بگريست.
من پشيمان شدم. چون [٧٦ پ] از گريه ساكن شد مرا گفت صاحب اين رقعه را طلب كن! من بيرون آمدم، درويش را بسيار بجستم نيافتم. بازگشتم و اعلام دادم. خواجه رقعه بمن داد، مطالعه كردم نوشته بود كه پيغمبر را صلى اللّه عليه و سلم بخواب ديدم، مرا گفت حسن را بگو: حجّ تو اينجاست بمكه چرا ميروى؟! نه من ترا گفتم كه بر درگاه اين ترك باش و ترك او مگو، و مطالب ارباب حاجات بساز، و درمندگان امّت مرا فرياد رس! خواجه آن عزم را فسخ كرد و بازگشت. و مرا گفت هرگاه كه صاحب اين رقعه را ببينى او را پيش من آور! بعد از مدّتى درويش را ديدم گفتم وزير مشتاق لقاى تست، اگر رنجه شوى تا بخدمت رسد[٢]، لطفى باشد. گفت او را پيش من امانتى بود، باو رسانيدم، ديگر با او كارى ندارم.
حكايت[٣]
چون سلطان ملكشاه ببغداد آمد و خواجه نظام الملك با او بود، سوّال و زوّار بر درگاه خواجه بحكم: «و مشرب العذب كثير الزحام» ازدحام مىنمودند و
[١] - دستور ١٦٣- تج ٢٧١.
[٢] - ص: ويبد.
[٣] - تج ٢٧٢.