تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٦ - حكايت
چون مقريان خوش الحان بر اغصان و اشجار آن از اوراق خلاف آيات وفاق را مكرر.
شاه حكايت نيشكر در ميان آورد. زال زمين بوسه داد و گفت اين حكايت كه عرضه داشتهاند مطابق واقع است. ملك فرمود كه خواهم تا شهادت روايت ببيّنت رؤيت مؤكد گردد. زن قدح برداشت و نيشكر بيفشرد، قدح پر نشد، در عدد ديگر ضمّ كرد وفا ننمود. ملك متعجب شد گفت اى زال اين چه حالتست؟ زال گفت مگر ملك قصد كرد كه اين بستان بستاند؟! ملك را از اين سخن انتباه حاصل شد و با خدا عهد كرد كه دامن عهد [١١ ر] خود از لوث او حال چنين احوال صيانت نمايد. پس زال را گفت ديگرباره عصر كن! چون بيفشرد با حالت اول رفته بود. ملك را چون دعوى اين معنى ببيّنت شهود بتحقيق انجاميد، توهّم بتلطف بيشتر از پيش زال زايل كرد. پس او را بانواع اكرام شرف اختصاص ارزانى فرمود، و التزام نمود كه باقى عمر طريق مستقيم عدل و نصفت مسلوك دارد و رايت معدلت عامّ و عاطفت تامّ بر محدّب فلك بر- افرازد و آيت شفقت و مرحمت بكلك شهاب بر ورق چهره آفتاب بنگارد.
و اين قصه موجب اغتنام نعمت و مستدعى انتظام او شد.
حكايت
بزرگى حكايت كرد كه در اسكندريه خليجى بود كه چندان ماهى بر سر آب آمدى كه بدست كودكان دامان پر كردندى، و اهل آن نواحى از آن ماهى در آسايش بودندى. حاكم وقت آن را در عداد اموال درآورد و ضريبه و قانون نهاد، و نواب مرتب كرد؛ اصطياد ماهى چون ارتكاب مناهى بر وشمه تحريم موسم گردانيد و تهديد و تشديد نمود. آن خليج از ماهى