تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥٧ - ١ - خلافت معاويه
تا رام دام [١٠٧ پ] تو شود. سوم عبد اللّه زبير است، بهر طريق كه دانى او را از پيش بردار. چهارم حسين است ٧. اى يزيد اگر حسين نبودى من سررشته خود بديدمى و بدانچه بايد اشارت كردمى، اما زينهار با او جز بتلطّف و مدارا پيش نيايى. باشد كه او مروّت كند. اگر خلاف كند، زينهار تا در كار با وى نباشى.
آنگاه فرمود تا خانه خالى كردند، و گفت مهمترين آنستكه چون مرا دفن كنند، عمر و عاص را بگويى پدرم وصيّت كرده است كه عمر و عاص بدست خود مرا در لحد نهد. چون كار تمام كند، شمشير بكشى و بگويى «مرا مبايعت كن، آنگاه از گور برآى، و اگرنه ترا بپدر برسانم». يزيد همچنان كرد.
و چون عمر و عاص معاويه را در لحد نهاد و خواست برآمدن؛ يزيد گفت مرا بيعت كن! عمرو دانست كه اين مكر معاويه است، گفت: «أ تمكر و انت فى هذه الحالة»، هنوز مكر كنى! پس بضرورت با يزيد بعيت كرد. و وفات معاويه در سنه ستين هجرى بود.
گويند ابو سفيان در سال فتح مكّه جهت مسلمانان دعوتى عظيم ترتيب كرد و از حضرت نبوّت مدد خواست. پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم او را هزار گوسفند فرمود. ابو سفيان گفت مادر و پدرم فداى تو، با تو مقاتلت كرديم، شجاع و دلير بودى [١٠٨ ر] و چون عطا خواستيم، بيش از اميد اكرام فرمودى.
و گويند روزى پيغمبر ٧ سوار بود، با مهاجر و انصار ميراند و ابو سفيان و ابو قحافه با او بودند، و ميان ابو بكر و ابو سفيان سخنى واقع شد.
ابو بكر آواز بلند كرد. ابو قحافه گفت اى پسر آواز خويش بلندتر از آواز پسر حرب[١] مكن! ابو بكر گفت اى پدر اسلام خانههاى آبادان
[١] - ص: پسرت( تج ٦٥).