تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣٨ - حكايت
متقوّم پوشيد و بخور كرد و آينه برگرفت تا مطالعه كمال جمال خود كند.
رويى ديد چون روزگار دولت دلخواه و خرّم و زلفى چون شب نكبت دراز و درهم، اطرافى فرزام و اندامى باندام، اعضا متناسب و انامل تازه و ناعم.
بر خود متعجّب شد، كنيزك را كه در مقام خدمت واقف بود و از آن حالت واقف، گفت حسن مرا چه درمىبايد؟ كنيزك گفت:
|
انت نعم المتاع لو كنت تبقى |
غير ان لا بقاء للانسان [١٦٣ پ] |
|
|
ليس فيما بدالنا [فيك] عيب |
عابه النّاس غير انّك فان |
|
عبد الملك از اين سخن كه بىمهابا بر روى او گفته شد؛ شيفته شد و ابرو بهم كشيد و از بيم بهم برآمد، و بجمعه رفت و بر منبر شد، و خطبه آغاز كرد، و آواز او از دور مىشنيدند. در اثناى خطبه تنش بلرزيد و تبش بگرفت، و بيش نيارست ايستاد. نشسته خطبه را تمام كرد. و چون عقد نماز بست؛ تب استيلا يافت، و زمام تجلّد از دست او بربود و از پاى درآمد. خليفهاى بداشت تا فرايض جمعه را كفايت كند. و او را بخانه بازآوردند.
چون در بستر خفت، كنيزك را گفت اين چه بد بود كه بامداد بىمراقبت مواجهت خواندى؟! كنيزك بايمان غلاظ و شداد تمسّك نمود، كه بامدادان روز بمهمّى مشغول بوده، و از سعادت مثول حضرت مقدّسه محروم مانده و بهيچ خطاب و جواب با امير المؤمنين خوض نكرده و اين بيت هرگز نشنيده، و بر تصديق مدّعى او جمعى متّفق الكلمة باداى شهادت قيام نمودند.
سليمان چون اين كلمات اصغا فرمود، مستشعر شد و استرجاع كرد، و در حال وزرا و اركان مملكت را احضار فرمود و ولىّعهد بداشت. [١٦٤ ر] روز ديگر ضعف قوّت گرفت و طبيعت موازرت (؟) اطبّا كرد، و بلبل بهانهجوى روان از جويبار تن سوى سدره روان شد، نفير از زمانه برخاست.