تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٦٠ - ٢ - خلافت يزيد
در دمشق ميگردانيدند، و پيرى از اهل شام بيامد و پيش زين العابدين بايستاد و او را دشنام مىداد. [١٠٩ پ] گفت اى پير قرآن خوانى؟ گفت آرى. گفت اين آيت خواندهاى كه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي- الْقُرْبى»؟[١] گفت خواندهام. گفت مرا ميشناسى؟ گفت نه. گفت ذى القربى منم، و نام و نسب خود بگفت. پير سوگند خورد كه ندانستم كه پيغمبر را بغير از يزيد خويشى ديگر هست[٢].
سال دوم عزم مدينه كرد. و سبب آن بود كه اهل مدينه يزيد را انكار كرده بودند. يزيد عمر سعد را گفت اهل مدينه را مالش ده! او گفت من خون قريش بيش ازين نتوانم ريختن. يزيد عبيد اللّه زياد را گفت برين كار قيام نماى! او گفت من دو كار عظيم نتوانم كرد: يكى آنكه نور ديده پيغمبر را بكشم، دوم آنكه به مدينه پيغمبر لشكر كشم. چون ازو نوميد شد، مسلمة بن عقبه مرّى را كه از جبّاران عرب بود، آنجا فرستاد. موضعى كه آنرا حرّه خوانند فروآمد و مدينه را حصار داد. آخر الامر بعد از جنگ مدينه را بگشود و بسيار مسلمان بكشت. و سه روز هرچه در مدينه بود بر شاميان مباح كرد، تا بسيار بىرسمى از هرگونه بريشان رفت.
سال سوم مسلمة بن عقبه را بمكّه فرستاد. سبب آنكه عبد اللّه بن زبير در مكّه بود و اهل مكّه بيعت يزيد را خلع كرده بودند. مسلمه از راه بدوزخ رفت، [١١٠ ر] و پيش از وفات شخصى را امير المؤمنين كرده بود، آن شخص مكّه را حصار آورد. عبد اللّه زبير بيرون آمد و جنگ در پيوست. درين ميان خبر وفات يزيد عليه اللعنة رسيد، و لشكر از مكّه[٣] بازگشتند.
[١] - قرآن ٤٢: ٢٣.
[٢] - ص: خويشى نمىدانستم( تج ٦٩).
[٣] - ص: مدينه.