تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥ - حكايت
باد! سزد كه انتهاج بر منهج آباد و ابتهاج بر احياى رسوم پسنديده ايشان كند، و مملكت را بنثّ مرحمت و نشر معدلت معمور و دل رعايا ببذل و رعايت مسرور گرداند، تا موجب ثبات دولت و مستجلب ثواب آخرت باشد.
|
آباى تو از ظلم ابا فرمودند |
اجداد تو اجداد جهان فرسودند |
|
|
امروز كه جاى خويش دادند بتو |
بايد كه چنان شوى كه ايشان [بودند] |
|
ملك چون اين بشنيد با خود گفت كه نعيم مزخرف فانى دنيا هرچند حلال باشد وبال است. چگونه از حطام حرام توقع تمتّع توان داشت. با حقتعالى عهد كرد كه آن گاو نستاند و من بعد اطراف طرف را از طرف و نفايس اموال مردم قاصر گرداند. روز ديگر شير با حالت حالت عادت اعادت كرد. ملك را بر تصديق اين دعوى وثوق زيادت شد و نيّت با رعيّت راست كرد و روى بتدارك احوال و تخفيف اثقال آورد.
حكايت
از مشاهير حكايتست كه در زمين مغرب زالى بستانى داشت كه در غايت نزهت [١٠ پ] و بركت [بود]، چنانكه از يك نيشكر يك قدح پر كردى. حكايت بركت و نزهت آن بستان وشات بسمع شاه برسانيدند. ملك بنفس خود آنجاى تجشّم فرمود. زال بشكر ادراك آن موهبت مانند نيشكر كمر خدمت در ميان جان بسته بقدم اجلال ايستادگى نمود و بقدر وسع ما حضرى مهيا كرد.
ملك بستانى ديد چون عرصه همت اهل كرم عريض «كخلد نعيم و روض اريض» در خضرت و نضرت[١] از حظاير ارم فايق و در مربع و مصيف چون مربع ربيع متنزّه خلايق، زلال حياض رياض آن از سلاست و عذوبت كوثر معبّر، و قمريان
[١] - س: نطرت