تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥٦ - ١ - خلافت معاويه
است و من پدر او را دانم. و غرضش ازين سخن خويشتن بود.
و چون خلافت بامير المؤمنين على رسيد، مملكت پارس را بزياد تفويض كرد.
و چون معاويه بشنود، نخواست كه امير المؤمنين على را آنچنان مردى جلد باشد، در نامه صريح نوشت كه تو برادر منى، بايد كه پيش من آيى.
امير المؤمنين على را ازين حال [١٠٧ ر] خبر شد. نامهاى مختصر نوشت كه من آن ولايت را بتو سپردم كه مستعدّ آن بودى، و برين نوع كه معاويه نسب ترا ثابت ميكند نه نسب تو ثابت شود و نه استحقاق ميراث. معاويه بهر نوع مردم را ميفريبد، ازو با حذر باش! و السلام! زياد چون نامه برخواند، [ترك معاويه كرد][١] و كار برقرار بود.
آنگاه [كه] امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه، كشته شد، معاويه در طلب او جدّى نمود تا او را پيش خود برد و نسب او را با بوسفيان استلحاق كرد و جمعى را گواه گرفت.
و اين استلحاق مخالف شرع نمود، جمعى آن صورت را جهتى نهادهاند، و گفتند انكحه جاهليت بر انواع بوده است: يكى آنستكه چون جمعى با زنى زنا كردندى و او حامله شدى فرزند از آنكس بودى كه زن گفتى. و چون اسلام ظاهر شد اين نوع حرام گشت. اما هركسى را كه نسب ثابت شده بود، به همان قرار بماندى. بعد از آن زياد بن ابى سفيان نوشتندى.
گويند چون معاويه را وفات نزديك رسيد، پسر خود يزيد را بخواند و گفت بدانكه اساسى نهادهام، زنهار تا در آن كوش كه خراب نشود، با چهار كس منازعت مكن: يكى عبد اللّه عمر كه بدنيا ميل ندارد، اگر بيعت با تو نكند او را تعرّض مرسان! ديگر [عبد الرحمن بن ابى بكر][٢] و او را مال بسيار ده
[١] - تج ٦١.
[٢] - ص: عبد اللّه عمر( تج ٦٢).