تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣١ - حكايت
رطب جنىّ جوانى كام كه در كامرانى هنىّ بود بسان «طعام الاثيم يغلى فى البطون»[١] نشان دارد.
|
اذا اسودّ لون المرء و ابيضّ شعره |
تنقّص من ايّامه مستطابها [١٥٨ ر] |
|
و من وقتى كه در حصن حضانت و حضن رعايت طفوليّت بودم اين موسم را ديدم، در آن سلطان قهرمان روى زمين بود و بعد از آن فلان و فلان پادشاه شدند. اقبال و حشمت و عظمت محيط سان گرد مركز عتبت سلطنت ايشان دوان و بخت تالى صفت كه عقب مقدّم باشد سوى اشارت ايشان روان، با لشكرى جرّار كه فسحت عرصت عالم از كثرت آن تنگ نمودى، و شوكتى كه از مقاومت ننگ داشتى، در عزّ و دولت و نعمت و حشمت بمرتبتى كه گاه بارگاه ايشان مقبّل هر مقبل بل ملثّم شفاه ملوك زمان و كحل جوهر عيون صدور جهان بود، و از شش چرخ هفت اقبال بىمناقشت محمول خزاين ايشان، آب سياست در تيغ آبدار خونخوار ايشان جارى و آتش هيبت در دل سنان جان ستان ايشان متوارى. نه پر زود بود تا سپاه اجل از مكمن حكم ازل كمين بگشود، و تحقيق «أَيْنَما تَكُونُوا [...] عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ»[٢] بديشان نمود. از انقياد حكم الهى گذر نبود، خزاين و دفاين دستگيرى نكرد[٣] و خيل و حشم و مبارزان [١٥٨ پ] جرّار و اسلحت و امتعت بىشمار فرياد نرسيدند، و ناگاه ناكام جام فنا تجرّع[٤] [كردند] «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ»[٥]. و اكنون از ديار ايشان اثرى و از عظمت و شكوه ايشان خبرى بيش نماند. هركس كه او را ديده عبرتبين باشد بايد كه از احوال ايشان اعتبار گيرد. شعر:
|
يا ايّها المغرور بالدنيا اعتبر |
بديار كسرى فهى معتبر الورى |
|
[١] - قرآن ٥٤: ٤٢.
[٢] - قرآن ٤٤: ٤٥.
[٣] - ص: بكرد.
[٤] - ص: تجرح.
[٥] - قرآن ٤٤: ٢٩.