تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤٧ - ٣ - خلافت امير المؤمنين عثمان
من عثمان را بر خود ترجيح مىنهم، پس همه برو بيعت كردند و خلافت بر وى مقرر[١] شد.
[٣]- خلافت امير المؤمنين عثمان
گويند چون بمنبر برآمد و تحميد و صلوات بگفت، سخن برو فروبست، گفت اى برادران! ابو بكر و عمر اين كار را مهيّا بودند و من ترتيب آن نكردم، و شما بامامى كه نيكى كند و نگويد احتياج بيشتر داريد از آنكس كه گويد و نكند، و از منبر فرود آمد.
و در ايّام خلافت او رايت اسلام در خراسان و ماوراء النهر ارتفاع يافت و او عيال خود را فراخ دست ميداشت[٢]. مردم چون طريقت عمر ديده بودند منافرت در ميان آوردند و بدان راضى نشدند. عثمان عذرها گفت. چون مكرر شد از اطراف جمع شدند و بر قتل او يكزبان گشتند. و معاويه شام و مصر را ضبط كرده و مال بحضرت خلافت فرستاده. متجنده شام مال طلبيدند، و خلقى بمدينه آمدند و عثمان را چند [ى] در سراى محصور كردند و گفتند معاويه را معزول كن، و نيز مكتوبى نوشته بود: «اذا رايتم كتابى فاقبلوه» آنرا بتصحيف خواندند و بهانه ساختند و غوغا كردند.
عثمان در شب پيش على آمد و گفت درين غوغا و فتنت روى بتو آوردهام، [١٠١ پ] توقّع دارم كه شرّ ايشان را از من كفايت كنى! امير المؤمنين و امام- المتقين اسد اللّه الغالب على بن ابى طالب ٧ در حال سوار شد و ايشان را دور كرد و ضامن شد كه عثمان رضاى جماعت بطلبد. چون بازگشتند و عثمان ايمن شد، ديگرباره جمع شدند، و او بقرآن خواندن مشغول بود و بدين آيت رسيده كه «فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»[٣]. جمعى درآمدند و سر
[١] - تج ٣٢، طق ٩٢.
[٢] - تج ٣٣.
[٣] - تج ٣٤ ولى در طق ٩٤ ندارد( قرآن ٢: ١٣٧).