تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٣٨ - ١ - خلافت ابو بكر
با عمر بيعت كردند. عمر خالد را معزول كرد و ابو عبيده جراح را امارت داد. چه ميان عمر و خالد نقارى بود، سبب آنكه چون عرب مرتدّ شدند و بر سجاح بگرويدند، مالك بن نويره از آن جمله بود. چون افترا و دروغ سجاح بدانستند، روى ازو بگردانيدند و از كرده پشيمان شدند و كس بخدمت ابو بكر فرستادند و عذر خواستند. عمر ابو بكر را گفت ايشان را مهمل نتوان گذاشت، بنويس بخالد تا تفحّص حال ايشان كند، هركه مسلمان نيست بتيغ بگذارند. چون نامه بخالد رسيد، معتمدان بقبايل فرستاد، تا از بانگ نماز كه اعظم شعاير است در دين اسلام تفحّص كنند. ده سوار بقبيله مالك بن نويره رفته بودند، و او را بخدمت خالد حاضر كردند، و سوارانرا اختلاف افتاد، بعضى از قبيله او بانگ شنيدند و بعضى گفتند نشنيديم. و مالك شخصى را [سخن] ميگفت، در اثناى اين گفت آن مرد شما را چنين گفتى. يعنى: پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم. خالد بانگ بر وى زد كه بعد از آنكه [٩٥ ر] بمبايعت زنكى فضيحه زانيه را گردن نهادى هنوز از متابعت خواجه ٧ عار مىدارى؟ يعنى: مرد ماست مرد شما نيست، البته با دين اسلام الفت نخواهى گرفتن، او را بكشت. ابو قتاده گفت من در قبيله او بانگ نماز شنيدم. خالد آن را بر تعصّب حمل كرد و او را برنجانيد.
ابو قتاده بمدينه آمد و آن حال با ابو بكر بگفت، او التفات نكرد، گفت او امير است هرچه كند دانسته باشد. ابو قتاده چون ازو نوميد شد، پيش عمر آمد، و ميان عمر و مالك مصادقت بود، چون اين خبر بشنيد گرفته شد و ابو بكر را گفت خالد شمشير ظلم كشيده است و مسلمانانرا مىكشد، مالك نويره مسلمان بود، و ابو قتاده گواهى ميدهد، او را كشت، و زن او را خواست.
ابو بكر گفت خالد را شجاعت و دانايى و پارسايى بهم جمع شده است، نادانسته