تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٤ - حكايت
اردشير را گفتند: «من الّذى لا يخاف احدا؟ قال: الّذى لا يخافه احد.
فمن عدل فى حكمه و كفّ عن ظلمه؛ نصره الحقّ، و اطاعه الخلق، و صفت له النعمى، و اقبلت له الدنيا، فتهنأ بالعيش، و استغنى من الجيش، و ملك القلوب، و امن الحروب، و صارت طاعته فرضا. و انّ اول العدل ان يبدأ المرء بنفسه، فيلزمها كل خلّة سنيّة و خصلة رضيّة و مذهب سديد[١] و مكسب حميد، ليسلم عاجلا و يسعد آجلا».
هركه مردم از عدوان او نترسند، او را از هيچكس بيم نباشد و نصرت و يارى بارى تعالى رفيق و انيس و ضجيع و جليس او بود. مخايل تأبيد دولت از مطالع تاييد حشمت او لايح باشد و وفود سبوغ نعم در منازل او غادى و رايح. رقاب دلهاى كرام بوسيطه كرم در ربقه تسخير او كشيده شود، بيخ كينه از صميم سينه خلق بوسيله دست نعمت بكلى بريده گردد. و چون [٥١ پ] دل كه اصل وجود است، بقيد احسان مقيّد شد، اعضا و جوارح تمامت طاعت و تباعت او را گردن نهند و بهيچروى ازو پشت بازنگردانند. شعر:
|
و قيّدت نفسى فى ذراك محبّة |
و من وجد الاحسان قيدا تقيّدا |
|
و چون بواسطه كرم محبّت او در دلها مستحكم شد و قلق كينه از سينه مخالف كم گشت، او را بمؤنات لشكر و محاربات احتياج نيفتد. و عادل بايد كه اول نفس سركش خود را بر جادّه راستى و نصفت و عدل و استقامت بدارد و آن را بخصايل حميده و سير گزيده بيارايد، تا در حال نعمت سلامت را احراز كند و در مآل بشرف و سعادت آخرت محظوظ گردد.
حكايت
گويند چون حجّاج يوسف عبيد يزيد حجازى را تربيت كرد، ولايت بصره و
[١] - ص: سديدة.