تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٦ - حكايت
مستلزم وجود اوست و تخلّف حيات و معاش از او متعذّر باشد، باطفاء چراغى يا انتثار شكوفه باغى مضرتى لاحق شود. بدينسبب كه مضرتى خاص است مذمتى عايد منافع عامّ نگردد، و منافع كلى بمضارّ جزوى سمت قبح نگيرد.
و بعضى وجود ملوك را بشب تشبيه كردهاند كه مردم چون از خريد و فروخت [١٧ پ] و دريد و دوخت فارغ شوند، روى بآرامگاه نهند و پاى در دامن استراحت كشند و دست از گفتوشنود بازدارند و بآسايش خواب قوى را كه بسبب تردّد كلالت پذيرفته باشد قوتى دهند. شايد كه دزد ظفر يابد و كالاى ايشان ببرد و هوامّ و حشرات ايشان را رنجه دارند. برين سبب نعمت «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً»[١] را بكفران مقابل نتوان كرد و مضرّت اندك را با منافع نامحدود مساوى نشايد داشت.
و بعضى گويند وجود ملك مانند روزست، كه حقتعالى آن را سبب معاش «وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً»[٢] و تحصيل مال و رياش خلق گردانيد، و در آن نيز خصومات و وقايع واقع شود.
على الجمله؛ هرچه [از] مكمن[٣] عدم بمشيع ظهور پيوست، و اگرچه منافع آن نامحصور باشد، من جميع الوجوه او را منفعت مطلق نتوان گفت، بل كه هرچيز كه وجود او را محض منفعت شمردهاند از مضرّتى خاصّ خالى نيست. اما هرچه او را منفعت خاصّ و مضرّت عامّ باشد آن را بلا بايد شمرد. و اگر صفو مشارب لذات دنيا از شوايب كدورات منزّه بودى و ميسور حالات آن از معسور در پناه عصمت افتادى، مطلوب هيچ [١٨ ر] رجاپيشه اهل بضاعت در سير عدم محجوب نماندى.
و نيز گفتهاند: منزلت سلاطين با رعيّت مانند دلست با تن؛ هرگاه كه مزاج
[١] - قران ٧٨: ١٠.
[٢] - قران ٧٨: ١١.
[٣] - ص: ممكن.