تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٩٣ - ١١ - خلافت منتصر
بصره داد و معين را رى تا گرگان و طبرستان و خراسان، و مؤيّد را شام و مصر تا حدّ روم.
و فتح خاقانى كه از اكابر امرا بود و منتصر را بسيار رنجانيدى، روزى منتصر بحضرت پدر از فتح خاقانى شكايت كرد و گفت اگر امير المؤمنين مرا بكشد بهتر از آن [كه] بذلّت باشد. پدرش مرا [و را] گفت خدا ترا بكشد، و من منتصر ترا نام نهادم، و تو منتظرى مرگ مرا! التفات نكرد و همچنان اهانت ميكردند.
و چون ايتاخ را متوكّل بكشت، تركان با منتصر بيعت كردند كه متوكّل را در حال نبيذ خوردن بكشند. چون ماه رمضان درآمد و دست از نبيذ خوردن بازداشت، صبر كردند تا ماه رمضان بگذشت، و باز نبيذ خوردن آغاز كرد.
شب چهارشنبه چهارم [شوال] سال دويست و چهل [و] هفت، از تركان درآمدند و متوكل را و خاقان را [١٣٢ پ] پارهپاره كردند، و منتصر را همان شب بنشاندند، و مؤيد و معين را بياوردند تا بيعت كردند. مدت خلافت او چهارده سال و ده ماه بود.
[١١]- خلافت منتصر
چون خلافت يافت احمد بن الخصيب را وزارت داد، و ميان احمد [و] وصيف نقار مىبود، وصيف گفت ديگرى را وزارت ده! منتصر قبول نكرد.
و احمد نيز گفت نشايد ترا كه حاجتى باشد كه گويد خلافت من بوى دادهام.
و هرگاه كه خواهم ازو بستانم. البته او را از درگاه دور بايد كرد. پس منتصر وصيف را گفت ملك روم از جاى خود با لشكر تمام پيش آمده است، اگر در تدارك اهمال رود مبادا مسلمانانرا آسيبى رسد. اكنون بحرب او يا ترا مىبايد رفتن يا مرا. وصيف گفت من بروم، و لشكر جرّار ترتيب دادند و وصيف به روم روانه شد و آنجا حربها كرد، روميان را مسخّر كرد. منتصر توقيع