تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٧ - حكايت
ممالك منهيان و جاسوسان نصب كرده، كه از وقايع اعلام نمودندى؛ تا اگر قاصدى قصد مملكت او كردى، پيش از وصول آنكس، از نهضت و عزيمت او باخبر بودى، و در دفع و منع او غايت جهد مبذول داشتى.
روزى بعزم شكار از حدّ مملكت خود درگذشت، گذار او بر واديى افتاد كه آنجا جمعى متوّطن بودند از متجنّده. يكى در آن صحرا گاوى بىصاحب يدى يافت، آنرا بسمل كرد. صاحب گاو بحضرت نوح بن منصور آمد و تظلّم كرد.
نوح آن غاصب ظالم را سياست فرمود و سلب و اسب او را بصاحب گاو داد.
چون مراجعت نمود، بسى برنيامد كه عمرو ليث خواست كه بر نوح شبيخون آرد، طريق حزم نگه داشت و پوشيده زره پوشيد، با گروهى [٥٣ پ] گران و حشمى بىكران روز پنهان و شب روان بىوقت كه «اللّيل ستر للويل». قضا را گذار بر آن وادى كرد، خداوند گاو كه آن كرم و معدلت در باب او تقديم رفته بود، گفت: وقت آنست كه شكر نعمت امير بگذارم.
پس بتعجيل تمام قدم بنهاد و او را از آن وقوف داد. نوح لشكر كمين نشاند و بترتيب: «خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً»[١] ترتيب ساخته، منتظر وصول ايشان شد.
عمرو برسيد. نوح مانند رمح سرتيز و گرز سرگران باستقبال او شتافت، و مردان كار چون شيران عرين كمين بگشادند و داد مردانگى بدادند و خصم را بيك دستبرد از پاى درآوردند. عمرو چون كشتى عمر در غمره فنا و صدمه عنا ديد و عرصه زمين پر از عفاريت انس و شياطين بشر يافت، قرار برفرار داد و جز پشت دادن روى نديد، و زبان ايّام اين مصراع خواندن گرفت. ع: «ترا اين كار برنايد، تو با اين كار برنايى».
[١] - قران ٤: ٧١.