تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٩ - ٢ - خلافت منصور
منصور گفت اى پسر خلافت ترا بچه كار آيد، اين كار بگذار ترا ده هزار درم بدهم. عيسى گفت پسر خود را ولىّعهد من گردان كه خلافت از من بدو منتقل شود.
منصور چون [١٢٢ پ] ديد كه فايده نميدهد، خالد برمكى و جمعى را بخانه او فرستاد تا از هرنوع بگفتند. و او هريك را جوابى بگفت و قبول نكرد.
خالد چون بيرون آمد با ياران گفت عيسى نادانست و ازين لجاج بزحمت رسد، مصلحت آنستكه باتّفاق منصور را بگوييم كه خود را خلع كرد[١]، و برين مصرّ باشيم. همچنين كردند، كه بعد از منصور پسرش مهدى خليفه باشد و بعد ازو عيسى خلافت كند[٢]. آنگاه منصور بيعت مهدى از خلق بستد.
و در سال ثمان و خمسين و مائه منصور عزم حجّ كرد و مهدى را بخانه خود بنشاند. در راه از آثار علوى چيزى حادث شد كه منصور بترسيد، و پسر خود را مهدى از بغداد طلب داشت و وصيّت كرد كه عمّان و عمزادگان را نيكو دار و صلت و انعام ده و اهل خراسان را اكرام كن، كه مبداء دولت ما از آنجاست، و مرا سيصد هزار درم وام است، از مال من بگذار نه از بيت المال، و هرچه از درم و دينار و متاع و ملك خاصّ من است بفرزندان من كه برادران و خواهران تواند برسان و آسودگى و لهو و طرب بر خويشتن حرام كن!
و او تمامت قبول كرد، پس سر او را [١٢٣ ر] در كنار گرفت و بدرود كرد و روانه شد.
چون ببوستان بنى عامر رسيد كوشكى بود، در آن كوشك رفت و زحمتى كه داشت زياد شده بود، لحظهاى در خواب رفت. چون بيدار شد بر ديوار كوشك اين نوشته يافت، شعر:
[١] - ص: كند.
[٢] - در تج ١١٦ اين بند نيست.