تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢١٩ - باب دهم در مواعظ ملوك
باب دهم در مواعظ ملوك
[١٤٩ پ] بدان، اصلحك اللّه، كه اگر مدبّر تقدير الهى ازمّت بسط و قبض و ابرام و نقض امور و كليد گشاد و بست مصالح جمهور در كف كفايت شخصى نهد و گردن گردنكشان آفاق در ربقت تسخير و انقياد او كشد، و باتفاق دست تصرّف نوّاب و گماشتگان او در انحاء و ارجاء عالم و فروج و دماء [و] اموال بنى آدم مطلق گردد؛ با آنكه جمله اين دولت بشنار عار قلّت مطرّز است، از معرّت و و صمت انقراض و نفاد مصون نباشد. پس اگر آن شخص بىممانع و منازع تمامت بسيط عالم را متصرّف شود، بر قليلى حاكم شده باشد؛ خاصّه كه اين دولت هيچكس را مسلّم نبوده است. و نسبت[١] فسحت مملكت هريك از ملوك جهان با بسطت عرصه عالم نسبت قطرهاى از دريايى و قطرى از بيدايى تواند بود. چه هريك طرفى را داشتهاند و ببعضى از قليل قادر شده. پس در آن بعض قليل اگر بر مقتضاى اوامر و نواهى رود [و] بعدل و سداد گرايد و از جادّه استقامت انحراف ننمايد؛ لعب و لهو باشد. قال اللّه تعالى: «الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ»[٢]. چون دست فنا از دامن دولت آخرت مقصور است، [١٥٠ ر] و صفو مشرب حيات آن از حاسه دول سبب مأمون (؟)، عاقل چگونه دولت باقى سرمدى را بدو روزه زندگى مجاز و نعمت فانى مستعار بدل كند.
فضيل عياض گويد دولت و نعمت دنيا مانند كوزه سفال است كه باندك
[١] - ص: بسبب.
[٢] - قرآن ٢٩: ٦٤.