تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤٦ - ٢ - خلافت امير المؤمنين عمر
المؤمنين شكايت نوشت. امير المؤمنين جواب كرد كه جرير از اكابر صحابه است، اگر مطاوعت تو نكند بر وى حرجى نيست.
چون سعد بامارت نامزد شد هردو او را متابعت كردند. پيش از رسيدن سعد مثنّى را اعلام دادند كه در موضعى كه امروز بغداد است و در آنوقت ديهى بود، عجم هفت روز [١٠٠ پ] بازار كردندى و از اطراف آنجا جمع شدندى.
مثنّى دو هزار سوار بستد و شب مىرفتند و روز پنهان ميشدند تا ببغداد رسيدند و خلقى بسيار بكشتند و مال غارت كردند و بىتوقّف مراجعت نمودند[١]، و هيبت اسلام در دل عجم افتاد.
بر آن قضيّت اهل مدائن را مصيبتى عظيم بود. جمعى بر در سراى امارت آمدند و تشنيع زدند كه عجم در ايّام امارت شما ضايع است. چون استيلاى عرب برين صورت شد، فردا بمدائن درآيند و همه را هلاك كنند. رستم گفت اين همه [را] سبب آنستكه پادشاه شما زنى است. پس تفحّص كردند از حرمها، گفتند پرويز را پسرى بود شهريار نام و او را از ترس شيرويه يزدجرد نام كرده بودند و بپارس فرستاده. پس او را بطلبيدند، و او بيست و يكساله بود. او را بر تخت نشاندند، و او بساط عدل بگسترد و مردم را وعده- هاى خوب داد.
پس يزدجرد رستم را نامزد كرد و لشكر فراوان داد و حكايت او با سعد گفته شد.
چون امير المؤمنين را وفات نزديك شد، صحابه او را گفتند خلافت بكسى ميگذارى؟ گفت لايق اين كار شش كس را مىدانم: [١٠١ ر] عثمان عفان، على، طلحه، زبير، [عبد الرحمن عوف، سعد بن ابى وقاص]. عبد الرحمن عوف گفت
[١] - اين هم از آن يغماگريها است كه درباره مردمى بىگناه روا داشتهاند.