تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣٢ - حكايت
و از اين نوع وعظ گويد و مردم را تنبيه و اندرز كند و از صرعت موت و حسرت فوت بترساند.
خروش و جوش از آن قوم برخيزد و بتوبت و انابت گرايند و مظالم بازدهند.
و چون عقد آن اجتماع گسسته شود و هريك بخانه و آشيانه خود رود؛ طريقت سداد و رشاد پيش گيرند، و مدّتى آن موعظت و نصيحت باقى ماند.
حكايت
گويند وقتى ملكى از ملوك بنى اسرائيل با كوكبهاى بانواع ازدحام مختصّ و غلبهاى باركان دولت مغتصّ كه نظر از نظاره خيره و هوا از هباى گذاره تيره نمودى. بعزم شكار نهضت فرموده بود، مردم از هرطرف [١٥٩ ر] لقاى ميمون او را انتهاز مىشمردند، و بعزّت همايون او اهتزاز مىنمودند.
و مردى پير در آن ميان بر كنارهاى نشسته، تير قدّش مقوّس و سرو قامتش منكّس، سر زير انداخته و با كار خود پرداخته. ملك با جلبت و شكوه غلبت برو بگذشت. آن پير سر برنكرد و گرد تماشا نگشت. چون ملك را نظر بر او افتاد، عنان بازكشيد و بايستاد و گفت اى روزگار ديده و سرد و گرم چشيده! از چيست كه چوگان سان سر در پيش افكندهاى و كمانوش گوشهاى گرفتهاى؟! چرا چون نيزه نيزهوار[١] در جنبش نيايى و مانند سرو بقدم اجلال ايستادگى ننمايى؟!
گفت اى ملك از گردون سرگردانى چون گوى دارم، چگونه چون چوگان سر در پيش ندارم، و با قامت كمان سان چون نيزه نيزهوا [ر] جنبش بر چه وجه آسان شمارم!
و من اين مملكت را ياو [ه] پندارم و اين دولت را بىبنياد ياد دارم. پيش
[١] - ص: تيزه را.