تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢١ - حكايت
حكايت
پيغمبر ٧ بمنزلى بگذشت كه قومى از آنجا رحلت كرده بودند.
كهنهپارههاى گليم انداخته ديد و خاشاك جمع شده. فرمود كه اگر اين كهنهپارهها را قيمتى بودى، اين قوم كه از اينجا رحلت كردهاند چنين خوار نگذاشتندى. گفتند نه، يا رسول اللّه. گفت بعزّت و جلال خداى كه دنيا و ما فيها بنظر عنايت بارى تعالى چندان وقع ندارد كه اين كهنهپارهها نزد صاحبش.
و ابو هريره گفت كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم روزى مرا گفت دنيا و آنچه در آنست ترا بنمايم؟ گفتم بلى يا رسول اللّه. دست مرا بگرفت و بواديى از واديهاى مدينه برد. مزبلهاى ديدم، اعضاى حيوانات مرده پوسيده آنجا انداخته و نجاسات [١٥١ ر] و استخوان جمع شده. گفت يا [ا] با هريره، در دماغ اين سرها هوس و پندار كبر و نخوت بود، چنانكه اكنون در دماغ شماست، و حرص و اميد داشتند، چون حرص و اميد شما. امروز كاسه سرهاى ايشان بر- خوان هوان استخوانى بىگوشت افتاده است و زود باشد كه با خاك برابر شود و برابر بر باد رود. و اين توده رجيع اطمعه لذيذ ايشان بوده، بر تحصيل آن سعى مينمودند و از حلال و حرام حاصل ميكردند، و از تجبّر دامان بر زمين [مى] كشيدند و آستين بر آسمان مىفشاندند. و اين استخوان جمال و مراكب ايشان است كه اهبت ابّهت و شكوه شوكت جمال ايشان بود، و اثقال احمال ايشانرا هرجا نقل كردى. و آن قوم مقصود آفرينش را بر همين خورد و خواب و تك و تاب مقصور داشتندى، و مدّت دولت را بدوام مقرون پنداشتند. «هلك المداوى، و المداوى و الذى حل الدواء و [من] باعه، و من اشترى» هركه يك بار دو چشم اعتبار بگشايد و يك سر موى پرده پندار و آرزو از روى دل بردارد،