تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٨ - حكايت
رسيد از تو بديگران برسد؟ گفت چرخ متقلّب و دهر متغلّب از ديگران برد و بمن سپرد، و باز از من بستاند و بديگرى سپارد. بيت:
|
آذار پرير بود و دى روز تموز |
امروز خزانست و شود فردا دى |
|
حكيم گفت پس
|
دل در عروس دهر چه بندى! كه هرسحر |
برخيزد آشكار سياهى ز بسترش |
|
|
فحسبك قول النّاس فيما ملكته |
لقد كان هذا امره لفلان |
|
هركه بچيزى كه نعمت آن در معرض انتقالست نازد و دست تمتّع بملاذّ و شهوات آن يازد و در روز بازار ستد و داد از غبن عين و بيداد بر خود پسندد و غرور سرور روزگار خر [د]؛ در روز كار بمعيار خرد اعتبار نيارد.
نعمان گفت پس چه بايد كرد و گرد كدام چاره بايد گشت؟ گفت:
|
رو ترك كلاه گير و دستار |
گنجينه خلوتى بدست آر |
|
بنشين و طاعت حقّ پيش گير [١٥٦ ر] و توشهاى در گوشه قناعت نه و كليموار گليمى پوش و در خلاص خود كوش و يونس سان از خلق بگريز و با نفس در ستيز و در شب با[١] روزى بطاعت آر.
|
ترك دنيا بگير و سامانش |
زانك پيش از تو ديد سامانش |
|
گفت ترتيب اين مقدّمات را چه نتيجه باشد؟ حكيم گفت اگر مادّه و صورت تركيب اين شكل از زلل خويشتن بينى و رعونت سالم ماند، حياتى نتيجه دهد كه انجام آن جام[٢] از تجرّع[٣] جام فنا منزّه باشد، و نعمت جوانيى بخشد كه بمحنت پيرى مكدّر نگردد، و دولتى دست دهد كه بيك عزلت عرصت ساحت آن بستاند.
چون حكيم اين سخن گفت؛ ملك نخورد و نخفت، گليمى بپوشيد و با
[١] - ص: بىنقطه و گويا« تا» باشد.
[٢] - ص: حام.
[٣] - ص: تجرح.