تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥٩ - ٢ - خلافت يزيد
خاصّه يزيد را كه ذات نامباركش جامع خصال بد بود، نامه نوشتند و سوگند خوردند كه اگر حسين به كوفه رود او را مدد دهند و بدفع بنى اميّه مشغول شوند. حسين بسخن ايشان فريفته شد و عزيمت كوفه كرد، و در مقدّمه عمزاده خود مسلم بن عقيل را آنجا فرستاد.
مسلم چون به كوفه رسيد، بيكى از بزرگان آنجا كه او را هانى بن عروه گفتند التجا طلبيد. عبيد اللّه زياد كه از قبل يزيد بود و امير كوفه بود، اين معنى بشنيد، از هانى مسلم را طلب داشت، او روى ننمود. عبيد اللّه چوبى بر روى او زد چنانكه روى او مجروح شد، و مسلم را حاضر كرد، و سر او ببريدند و از كوشك [١٠٩ ر] فروانداخت، و هانى را هم بكشت.
حسين چون نزديك كوفه رسيد و از حال مسلم و هانى واقف شد، عزم مراجعت نكرد[١]، بسببى كه او ميدانست. و عبيد اللّه زياد حرّ بن [يزيد] رياحى[٢] را با هزار سوار بفرستاد، تا نگذارند كه حسين بازگردد. حرّ بن [يزيد] با حسين مدارا ميكرد، تا عمر سعد وقاص برسيد با لشكرى عظيم. و بيشتر ايشان كوفيان بودند كه به حسين نامه نوشتند. حسين گفت مرا شما دعوت كرديد، التفات نكردند و در جنگ شروع نمودند. و حسين با برادران و پسران و ياران خويش جنگى عظيم كردند، تا كشته شدند، رضى اللّه عنهم اجمعين. و بعد از همه حسين را كشتند و شخص مبارك او [را] بر زمين انداختند و چندان اسب برو تاختند كه در خاك ناپديد گشت. شعر:
|
و كان ما كان ممّا لست اذكره |
فظنّ شرّا و لا تسأل عن الخبر |
|
گويند چون سر مبارك امير المؤمنين حسين ٧ را به دمشق بردند، زين العابدين على بن الحسين را با جماعت عورات خاندان نبوّت بر شتران نشاندند و
[١] - ص: كرد( تج ٦٨).
[٢] - ص: رياح.